| پنج شنبه ٢٩ تير ١٣٩٦ |
فهرست اصلی
ثبت نظرات

 

ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
اوقات شرعی
هنر در اديان و مذاهب

هنر در اديان و مذاهب

هنر مانوي

 

ماني - که خود را صاحب کيش جديدي مي دانست -، در زمان ساسانيان، در شرق ايران، ظهور کرد و از طريق هنر خود، کوشيد تا دينش را گسترش دهد. او هنرمند چيره دستي بود که براي بيان مفهوم آميختگي نور و ظلمت، رستگاري روح و توصيف بهشت نور، از سنت کلامي و تصويري ارزشمندي بهره گرفت و زيباترين نگاره ها و نوشته هاي زمان خويش را پديد آورد. ارژنگ ماني (کتاب او)، نگارنامه اي بود درباره ي آفرينش و تکوين عالم و جهان نور و ظلمت و چگونگي آزاد شدن پاره هاي نور و رسيدن آن به کشتي ماه و خورشيد و بهشت نور ازلي. هر چند ارژنگ ماني، به دست متعصبان زمانه از ميان رفت، اما هنوز قطعاتي از تفسير ارژنگ، باقي مانده است.

در اين کيش (آيين مانوي)، مفهوم زيبايي، به گونه هاي مختلف، جلوه گر شده است و در هنرهاي چندگانه ي مانويان (نقاشي، موسيقي، خوش نويسي، تذهيب و يا کتاب نگاري و شعرها و سرودها) جلوه هايي از زيبايي را مي بينيم. نهايت زيبايي در هنر و ادبيات مانوي عبارت است از: نجات و رستگاري روح و عروج به بهشت نور و يا به عبارتي: همه نور شدن و به خدا پيوستن.

 

 

 

 

 

هنر و هندو - بودايي

 

هنر بودايي، از هندوستان و از طريق جنوب شرقي آسيا به اندونزي، تبت، چين، شرق دور، کره و ژاپن گذر کرد و در مسير خود، چهره ي مراسم پرستشي هر يک از اين مذاهب و مکاتب و فرهنگ ها را به خود گرفت و تنديس ساي آنها را با مقاصد خود، تطبيق داد.

در هنر هندو، هم از سنگيني مواج دريا نشاني هست و هم از انبوهي جنگل بکر. هنر هندو، هنري است با شکوه و فاخر و آهنگين که با رقص، پيوندي تنگاتنگ دارد و گويي از پايکوبي خدايان در آسمان، الهام گرفته است.

در هيچ آموزه ي سنتي اي، مانند هنر هندو، مفهوم هنر الهي (مقدس)، عهده دار نقش بنيادي نيست. به طوري که در نظر آنها (هندوها) دگرگوني و کثرت اشکال و اشيا در عالم، دليل بر واقعي بودن و استقلال وجودي داشتن آنها نيست؛ بلکه بر عدم واقعيت آنها در قبال ذات مطلق خدايان، دلالت مي کند که به آن اشکال گونه گون، در عالم، تجلي کرده اند.

اين ويژگي ها که در هنر آنها جلوه گر شده است و نوعي تقدس را نشان مي دهد، حاکي از ديدگاهشان نسبت به هنر و پيوند عميق آن با دين و اعتقادات مذهبي آنهاست.

 

 

 

هنر اسلامي

 

سخنان هنرمندان اسلام، اين مطلب را تأييد مي کند که: هنر، عبارت است از ساخت و پرداخت اشيا، بر وفق طبيعتشان که خود، حاوي زيبايي بالقوه است؛ زيرا از زيبايي خداوند، نشئت مي گيرد و هنرمند، تنها بايد اين زيبايي را آشکار کند.(2)

در نظر مسلمانان، زيبايي هنر، بايد غير شخصي (و قابل درک و انتقال) باشد، مانند آسمان پرستاره. در واقع، هنر اسلامي، به نوعي کمال مي رسد که در آن، گويي هر اثر هنري، مستقل از پديدآورنده ي آن، عمل مي کند.

از نظر مکتب جمال در عرفان اسلامي،(3) هنر، پيش از آن که زاييده ي نياز انسان باشد، حاصل زيبايي جويي و عشق ورزي او بوده است. با مطالعه ي اصول اين مکتب، در مي يابيم که همه ي هنرها در دامان آن و به بهترين نحو، قابليت رشد و گسترش دارند. زيبايي، اساس هستي را تشکيل مي دهد و مظهر صفت «جميل» خداوند است و هنرها، بهترين نمونه هاي زيبايي انساني هستند. لذا اين مکتب (مکتب جمال)، بيشترين اهميت را براي همه ي هنرها قائل مي شود.

هنر اسلامي، انتزاعي، اما شاعرانه و پر لطف و دلنشين است؛ از تجمل، عاري است، اما شکوهمند است.

از ديرباز، پيروزي نهايي نور (اهورا) بر تاريکي (اهريمن)، يکي از ويژگي هاي اصلي اديان قديم ايران (زردشتي و مانوي) بود و مطابقت و هم راستايي اين ويژگي با آموزه هاي روشنگر اسلام، باعث پيدايش و تقويت هنري شد که تمام عالم هستي را مظهر تجليات خداوند مي بيند (هنر ايراني - اسلامي) و اين ديدگاه، درست در مقابل خصلت تجسدي و انسان مداري هنر غربي قرار مي گيرد. در واقع، با ورود اسلام به ايران و درآميختن هنر و آيين ايراني با اين کيش جديد، تحولي شگرف در عرصه ي هنر اسلامي پديد آمد و حاصل آن، ميراث مستقل هنري عظيم و ماندگاري بود که ايرانيان از همان قرن هاي نخستين، به جهان اسلام عرضه کردند و اکنون آثار آن، از چنين و هند و مالايا و برنئي در شرق، تا اسپانيا و پرتغال و مراکش و سنگال در غرب، گسترده است.

 

 

 

هنر مسيحي (غرب)

 

از آن جا که مسيحيت، در بطن (درون) جهاني که خصلتي غير ديني داشت (امپراتوري روم) به ظهور پيوست و به عبارتي، نور در ظلمت بود، هرگز نتوانست محيط خود را يکسره دگرگون کند. بدين سبب، هنر مسيحي، چه از لحاظ سبک و اسلوب و چه از نظر کيفيت معنوي، در مقايسه با هنر تمدن هاي هزاران ساله ي شرق، به طرز شگفت آوري، منقطع و گسسته است. براي مثال: در حالي که هنر اسلامي پس از ظهور، توانست ميراث هنري جهان يونان و روم باستان(4) را در مناطق تحت نفوذ خود، متحول سازد و خود، بنيان گذار شيوه و ديدگاهي نو در عرصه ي هنر شود، هنر مسيحي، نه تنها نتوانست با ميراث پيشينيان خود چنين کند، بلکه بعضي از عناصر طبيعت گرايي را - که خاصيت ضد معنوي داشتند - نيز از طريق آنها جذب کرد.

هنر شبه مسيحي - که با شرک نوين دوران رنسانس(5) آغاز شد- ، تنها انسان را مي جست و فردگرا و سطحي بود. اين هنر، چيزي جز شرک در جامه ي جديد نبود و بر خلاف زبان و بيان ظاهري اش، به هيچ وجه، پايبند رعايت عفاف نبود و به زيبايي غير مادي و روحاني اعتنايي نداشت و در واقع، نوعي بازگشت به هنر شرک آميز و وقيح عصر يونان باستان شمرده مي شد.

البته در کنار هنر دوران رنسانس غرب، هنر بيزانسي (رومي - مسيحي) نيز همچنان رواج داشت که هنر ديني ناميده مي شد و مضامين آن، مضامين انجيلي، مصائب زندگي مسيح و مريم عذرا و شرح حال قديسان بود. که در اين چارچوب (که امروز آن را به عنوان ادامه ي مکتب کلاسيک در هنر غرب مي شناسيم)، هنرمند بيزانسي، خود را چون مقامي روحاني، متعهد به تثبيت اصول و تبليغ معارف و مقررات مسيحيت مي دانست؛ اما آنچه واضح است، اين است که اين هنر نتوانست مباني و اصول خود را به عنوان هنر مسيحي تثبيت کند و به مسيحيت، پايبند بماند.

در غرب و در سايه ي هنر مسيحيت، مکاتب متعدد ديگري نيز به وجود آمدند(6) که هر کدام، اصول خاص خود را داشتند. به عنوان مثال: سمبوليست ها و رئاليست ها که فلسفه اي بدبينانه داشتند، يا ناتوراليست ها که از طبيعت تقليد مي کردند؛ اما به عرف و اخلاق، پايبند نبودند. اين تقليد از طبيعت، يکي از اصول مکتب کلاسيک هم بود؛ اما کلاسيک ها فقط به دنبال تقليد از طبيعت انساني بودند و البته براي اخلاق هم ارزش قائل بودند. يکي از نظريه پردازان مکتب کلاسيک (ارسطو) مي گويد: «هر چند که ديدن برخي چيزها شايد دردناک و نامطبوع باشد، اما تقليد دقيق آنها در هنر، در نظر ما لذت بخش خواهد بود، مانند شکل پست ترين جانوران و مردارها».(7)

رمانتيست ها، احساسات را بر عقل، ترجيح مي دهند و سعي مي کنند که به گذشته و تخيل فرار کنند. هنرمندان رمانتيک، آنچه را که هست، نمي گويند و از آنچه بايد باشد، بحث مي کنند. مکتب ديگري (پارناسيسم) هم در اروپا شکل گرفت که شعار آن «هنر براي هنر بود» و از طرف ويکتور هوگو، اعلام شد و تئوري خاصي نداشت. گوتيه در اين باره مي گويد: «هنر، يگانه دليل زندگي است و با وجود اين، به درد هيچ کاري نمي خورد. هنر، بي فايده است و تنها وجود آن به خودي خود، کافي است... . فقط چيزي واقعا زيباست که به درد هيچ کاري نخورد... . هر چيز مفيدي زشت است».(8)

 

 

 

فرجام سخن

 

وقتي سير تاريخي هنر را در اديان و مکاتب مختلف بررسي مي کنيم، درمي يابيم که چگونگي نگرش آنها به زيبايي، نقش تعيين کننده اي در شکل محتواي آثار هنري شان دارد. البته نمي توان تنها به اين نکته اکتفا کرد و عناصر ديگري چون اساطير و جريانات تاريخي، فرهنگي، سياسي، مذهبي و... را در شکل گيري هنر يک قوم يا معتقدان به يک مذهب؛ اما آنچه روشن است، اين است که مکاتب الهي، به همان اندازه که به اصول اوليه ي خود نزديک باشند و دچار تفرق و چندگانگي نشده باشند، داراي هنري غني تر و متعالي ترند؛ زيرا هنري که انسان را به خداوند - که زيبايي مطلق است -، نزديک تر مي سازد، طبعا متعالي تر است.

در مقايسه ي هنر شرق و غرب، به نتايجي رسيديم و بايد گفت: هر چند نمي توان منکر آثار هنري زيبايي شد که بويژه در قرون اخير، در غرب به وجود آمده اند و با اين که بيشتر غريبان، پيرو عيسي مسيح (ع) - که از پيامبران بزرگ الهي است - هستند، اما جرياناتي در سير تاريخي هنر آنها به وجود آمد که بينش «دنياگرايي» و «ناديده انگاشتن خداوند و عالم غيب» و «توجه افراطي به زندگي اين جهاني و لذت هاي آن» را در ميان آنها غالب ساخت و هنر مغرب زمين را از خدمت کردن به ايمان و ارزش هاي اخلاقي و فضايل انساني، برداشت و به ورطه ي پوچي، بي هدفي يا رويارويي با فطرت، سوق داد.

 

 پی نوشت:

 

1-   هويت ملي و هويت فرهنگي، ص 60.

2- هنر مقدس، ص 134.

3- مکتب جمال، يکي از مکاتب عرفان اسلامي (و البته همه ي اديان بزرگ) است و بر اين باور است که هر انساني، چنان که نداي فطرتش او را مي خواند، بايد به همه ي زيبايي ها عشق بورزد. اين زيبايي نيز در محدوده ي يک دين و مذهب خاص نيست. پس عشق به زيبايي نيز نبايد در يک محدوده ي معين باقي بماند و بايد پويا و مؤثر و آفرينشگر باشد. اين عرفان مثبت، همه چيز را زيبا مي بيند و مي گويد: «خدا زيباست و زيبايي را دوست دارد». چنين نگاهي به زندگي و جهان، مسلمانان ديندار را در صدر هنرآفرينان و حاميان هنر متعالي در تاريخ، قرار داده است. (معرفت و معنويت، ص 518-527؛ قلب اسلام، ص 271-277).

4- يونانيان در جهان باستان، عاشق زيبايي بودند و سراسر هستي را سرشار از جمال مي دانستند. البته آنها بيش از زيبايي معنوي، براي زيبايي مادي و زميني اهميت قائل بودند.

5- در پايان قرن پانزده و نيمه ي اول قرن شانزده ميلادي، صنايع و ادبيات، رونق شگفت آوري گرفتند. اين شکوفايي را - که در عالم هنر و ادب روي داد -، رنسانس (نوزايي) مي خوانند و مراد از آن، بازگشت به عهد رونق هنر و ادب (يونان و روم باستان) است.

6- اين مکتب ها هر کدام، اصول و قوانين خاص خود را دارند که هدف ما در اين جا، شرح و توضيح آنها نيست؛ بلکه بيشتر براي تبيين ديدگاه هاي هنر غرب، از آنها نام برده شده است.

7- مکتب هاي ادبي، ج 1، ص 123.

 

سایت های مرتبط
نظرسنجی
به نظر شما از نظر کیفی مطالب سایت چگونه است؟

عالی
خوب
متوسط
ضعیف

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1577
 بازدید امروز : 552
 کل بازدید : 1399562
 بازدیدکنندگان آنلاين : 7
 زمان بازدید : 0/1719
تمامی حقوق این سایت برای این سازمان محفوظ می باشد.