| سه شنبه ٠٣ مرداد ١٣٩٦ |
فهرست اصلی
ثبت نظرات

 

ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
اوقات شرعی
تدوين تورات و انجيل از ديدگاه آيات قرآن

 

تدوين تورات و انجيل از ديدگاه آيات قرآن

 

 

 

حسين نقوي*

چكيده

تاريخ كتاب مقدس بر اين دلالت دارد كه تورات و انجيل كتاب هايي بوده اند كه به مرور زمان شكل گرفته اند و در آنها دخل و تصرف شده است. البته حضرت عيسي(ع) كتاب مدوّني از خود باقي نگذاشت؛ ولي بازتاب سفارش هاي وي در مجموعه اي گرد آمد كه عنوان انجيل بر آن ثبت شد. قرآن نيز بر همين مطلب صحّه مي گذارد و تورات و انجيل را كتاب هايي معرفي مي كند كه در طول تاريخ در آنها دخل و تصرف شده است؛ ولي با اين حال، دربردارندة معارف الهي اند و في الجمله قابل تصديق اند. اين نوشتار درصدد اثبات اين ديدگاه است كه ميان تاريخ كتاب مقدس و ديدگاه قرآن كريم در اين زمينه تناظر وجود دارد.

كليد واژه ها: تورات، انجيل، تدوين، اعتبار كتاب و قرآن كريم.

 

تاريخچة كتاب مقدس

كتاب هاي آسماني، از زمان نزول تا تدوين نهايي، تاريخي دارند؛ برخي مانند قرآن، تاريخي كاملاً روشن، ولي برخي ديگر، تاريخي مبهم دارند. در اسلام، قرآن وحي است و پيامبر اعظم(ص) مفسر و تبيين گرِ آن(نحل: 44)؛ ولي مسيحيان بر اين باورند كه حضرت عيسي(ع) وحي است و اناجيل، مفسر آن.(توفيقي، 1384، ص232) اناجيل كه تفسير وحي اند، الهامي هستند و روح القدس آنها را به نويسندگان بشري الهام كرده است. بنابراين، آنها داراي يك مؤلف الهي (روح القدس) و مؤلفاني بشري اند.(ميشل، 1381، ص26) اناجيل زندگي نامة مسيح و شامل سخنان حكيمانة او هستند و شبيه كتاب هاي سيره در ميان مسلمانان اند. اما قرآن، سخن خدا و وحي است و معادلِ مسيح (وحي مسيحيان) مي باشد. بر اين اساس، قرآن و مسيح معجزه اند ولي انجيل معجزه نيست.

يهوديان نيز وحي را مانند مسلمانان تعريف مي كنند و معتقدند كه خدا با پيامبرانِ بسياري سخن گفته است؛ با اين تفاوت كه آنان بر اين باورند كه وحي از حدود چهار قرن پيش از ميلاد قطع شده است و پس از ظهور موعود، دوباره صورت خواهد گرفت؛(توفيقي، 1384، ص110) ولي مسلمانان پيامبر خود را خاتمِ پيامبران و وحي را پس از وي منقطع مي دانند.

كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان با عنوان كتاب مقدس يا عهدين شناخته مي شود. اين كتاب از نوشته هاي كوچك و بزرگ، و از دو بخش اصلي تشكيل شده است:

عهد قديم،(Old Testament) كه بيش از سه چهارم اين كتاب است و مسيحيان و يهوديان آن را معتبر مي دانند؛

عهد جديد،(New Testament) كه تنها مورد قبول مسيحيان است.

عنوان «عهدين» به اين اعتقاد مسيحيان اشاره دارد كه خداوند براي نجات انسان ها دو پيمان با آنها بسته است؛ عهد قديم، عهد پايبندي به شريعت الهي، و عهد جديد، عهد ايمان به الوهيت و قرباني شدن حضرت عيسي(ع) براي نجات بشر است.(يوحنّا 3: 16 و 17)

عهد قديم

اين مجموعه كه طي قرن ها و به دست نويسندگان مختلف نگاشته شده، داراي مطالب متنوعي از قبيل تاريخ، شريعت، حكمت، مناجات، شعر و پيشگويي است. بيشتر كتاب هاي اين بخش به زبان عبري، و اندكي از آن به زبان كلداني نوشته شده است. اين مجموعه مشتمل بر 39 كتاب است. البته به اعتقاد دو فرقة كاتوليك و ارتدكس، مشتمل بر 46 كتاب است.

به عقيدة يهوديان، تورات از طريق موسي(ع) در پنج كتاب به بني اسرائيل ابلاغ شد و از اين رو، اعتقاد به آسماني بودن آن از ضروريات يهوديت است.(رابرت وير، 1374، ج2، ص 623ـ624)

البته در تورات، تصريحي وجود ندارد كه اسفار خمسه را موسي نوشته يا حتي آورده است و از سويي، واژة تورات نمي تواند بر كل اسفار خمسه اطلاق شود؛(Sarna, 1987, vl2, p.158) مگر اينكه تورات شفاهي نيز با آن لحاظ شود؛ كه اين تلقي نيز وجود دارد و تورات به كل عهد عتيق نيز اطلاق مي شود.

عهد عتيق شامل هفده كتاب تاريخ و احكام، پنج كتاب مواعظ، حكمت ها و نيايش، و هفده كتاب پيشگويي است. براي آشنايي با اين كتاب ها، مي توان به كتاب هايي كه دربارة شناخت مسيحيت نگاشته شده است، مراجعه كرد.(ر.ك: ميشل، 1381؛ توفيقي، 1384؛ محمديان، 1380؛ شاله، 1346، ص268-283)

عهد جديد

بخش دومِ كتاب مقدس، عهد جديد است كه تنها مسيحيان آن را قبول دارند. اين بخش نيز مشتمل بر كتاب ها و نيز مطالب گوناگوني است. عهد جديد به زبان يوناني نوشته شده است؛ در حالي كه حضرت عيسي(ع) و حواريون به زبان آرامي [لهجه‏اي از عبري] سخن مي‏گفته‏اند.(ميشل، 1381 ص 42) چرا كه در آن عصر، زبان يوناني در بسياري از مناطق رواج داشت و آن به مثابه زبان علمي و زبان دومِ بسياري از مردم بود. بنابراين، نامه هاي رسولان مسيحي به آن زبان بوده است.

عهد جديد شامل 27 كتاب و نامه است كه به وسيلة نُه نويسنده نوشته شده است. اين كتاب­ها از حدود سال 45 تا 100 ميلادي، به رشتة تحرير درآمده اند(مريل تني سي، 1362 ج1، ص 136) و آن به چهار بخش تقسيم مي‏شود: 1. زندگي نامه و سخنان حضرت عيسي، (اناجيل چهارگانه)؛ 2. تبليغات و مسافرت هاي تبليغي مبلغان مسيحي (اعمال رسولان)؛ 3. نامه‏هاي حواريان و رسولان مسيحي صدر اول كه تعداد آنها 21 عدد است؛ 4. رؤيا و مكاشفه (مكاشفة يوحنا). براي آشنايي با اين كتاب ها، مي توان كتاب هايي كه دربارة شناخت مسيحيت نگاشته شده است، مراجعه كرد.(ميشل، 1381؛ توفيقي، 1384؛ محمديان، 1380، شاله، 1346 ص403-411)

اعتبار كتاب مقدس

در اعتقادنامة سيزده مادّه اي يهوديان چنين آمده است: «يهودي مؤمن بايد گواهي دهد كه تورات موجود، همان توراتي است كه به موسي(ع) وحي شده است و در هيچ زماني تغيير نيافته و نخواهد يافت.»(وير، 1374، ج2، ص 623ـ624؛ Altmann, 1396, V3, p.655) ولي بايد ديد كه آيا اين اعتقاد يهوديان درست است يا نه؟

اعتبار يك كتاب به اين است كه با روش هاي معتبر ثابت شود كه آن متعلق به نويسنده است و همان گفتار و نوشتار بوده و هيچ تغييري در آن صورت نگرفته است. و اينكه خود نويسنده چقدر حجيت و اعتبار دارد،  بحث ديگري است.

از لحاظ تاريخي و برون ديني، تنها كتاب آسماني كه تاريخ روشني دارد و تواتر آن بر هر محقق منصفي به راحتي اثبات مي شود و كسي آن را انكار نكرده، قرآن است؛ اما تورات و انجيل تاريخ روشني ندارند و داراي تواتر نيستند و از اين جهت اعتبار ندارند؛ ولي يهوديان و مسيحيان براي اثبات اعتبار كتاب هاي مقدس خود، راه هاي ديگري دارند كه درون ديني است.(توفيقي، 1384، ص230)

باوجود تلاش هاي فراوان براي اثبات اينكه كتاب مقدس كلام خداست، نظرية غالب اين است كه حتي اسفار خمسه نيز كلام خدا نيست.(جناتي، 1967، ص55ـ58) برخي از بزرگان يهودي، مانند يعقوب قرقساني، دانشمند معروف يهودي، اذعان كرده است كه ربانييون يهودي بر اين باورند كه تورات كنوني نوشتة عزرا است و تورات اصلي از بين رفته است.(قرقساني، 1939، ج1، ص15) پژوهش ها نشان داده اند كه كتاب مقدس بيش از يك مجموعه كتاب هاي ادبي، تاريخي و داستاني كه در دو قرن اول ميلادي شكل گرفته اند، نيست(عوده الاردني، 1412ق، ص17) و استناد كتاب هاي آن به پيامبراني كه كتاب ها به نام آنان است، امكان ندارد.(بلاغي، 1360، ص404ـ420؛ الهندي، بي تا، ص56) مهم ترين دليل، حكم شوراهايي است كه آنها را الهامي دانسته اند. افزون بر اين، از لحاظ تاريخي، پيامبري آنان نيز ثابت شدني نيست.(بلاغي، 1360، ص108)

با توجه به اينكه عهد قديم، حدود سال 100 ق.م نهايي شد، قديمي ترين نسخه هاي آن مربوط به 2100 سال پيش است و عهد جديد، حدود 397م نهايي شد. قديمي ترين نسخه هاي آن مربوط به 1600 سال پيش است كه نشان مي دهد اين نسخه ها سال هاي متمادي پس از نويسندگان آنها شكل گرفته اند و ارتباط سندي اين كتاب ها به نويسندگان آنها وجود ندارد. اين مسأله اعتبار اين كتاب ها را زير سؤال مي برد.

با بررسي نسخه هاي كتاب مقدس روشن شده است كه ميان نسخه هاي عبري، يوناني و سامري، اختلافاتي فاحش وجود دارد. (Sarna, 1987, V2, p154 -155; Loewenstamm & Macdonald, 1996, v13, p 264-268) آدم كلارك كه خود مفسر تورات بوده است، چنين اعتراف مي كند: خوب است نخست تسليم شويم كه كتاب  مقدس تحريف شده است و چون در كتاب هاي تاريخي عهد عتيق نسبت به ديگر كتاب هاي آن تحريف فراوان تري وجود دارد، توجيهِ آن كاري گزاف و بيهوده است.(الهندي، بي تا، ج1، ص 210) بنابراين،  مي بينيم كه هم از نظر استناد به نويسنده و هم از نظر خود نويسنده، كتاب مقدس فاقد اعتبار است.

نقد تاريخي كتاب مقدس

افزون بر مطالبي كه گذشت، در زمينة عدم اعتبار كتاب مقدس، در قرن هجدهم و نوزدهم،
نقادي كتاب مقدس در ميان يهوديان و مسيحيان به اندازه اي رواج يافت كه تبديل به نهضت شد.(کيوپيت، 1376، ص109)

پيش از آن، رويكرد انتقادي به كتاب مقدس، به صورت فردي بود. دانشمند يهودي، ابن عزرا (1089 - 1164م)، با استناد به مواردي از درون آن، اثبات  مي كند كه ممكن نيست نويسندة اين كتاب، حضرت موسي(ع) باشد. اسپينوزا (1632 - 1677) اين كار را پيش برد و كتاب هاي صحيفة يوشع، داوران، سموئيل و پادشاهان را نيز نقد كرد.(اسپينوزا، 1378، ص90-103) روند نقاديِ كتاب مقدس در قرن نوزدهم ميلادي، با تلاشِ ويلهلم دِ وته، ويلهلم فاتكه، هاينريخ اوالد و جوليوس ولهاوزن رونق يافت.(Sarna, 1987, v2, p.158-159)

نقد كتاب مقدس به دو شكل ظاهري و محتوايي صورت گرفت.(هوردرن، 1368، ص 37 و 38؛ محمديان1380، ص 46) اين نقادي باعث شد تا در اعتبار مطالب و محتواي آن ترديد شود؛ زيرا تا پيش از آن گمان مي شد كه اين كتاب، وحي الهي و نوشتة پيامبران و حواريان است؛ اما اين اعتقاد ديني، متزلزل شد.(هوردرن، 1368، ص38)

با بررسي تاريخ كتاب مقدس، اين واقعيت آشكار مي شود كه اين كتاب مانند قرآن نبوده و نيست؛ به اين معنا كه قرآن كتابي است كه الفاظ آن نيز معجزه است و بر حفظ آن، حساسيت دقيقي بوده و حفظ نيز شده است و چيزي از آن كاسته و بر آن افزوده نشده است؛ ولي ديگر كتاب هاي آسماني اين گونه نبوده اند؛ يعني هم از آنها چيزي كاسته شده و هم چيزي بر آنها افزوده شده است. كاسته شدن به يقين باعث نقص مي شود؛ ولي افزايش لزوماً به معناي نقص نيست؛ زيرا افزايش در آن، مي تواند براي توضيح مطلب باشد يا اينكه پيامبران تبليغي، بر آن مطالبي افزوده باشند؛ ولي در اسلام، قرآن كتابي مستقل است و مطالب توضيحي، جداگانه در كتاب هاي حديثي آمده است. با توجه به اين مطلب، درصدد هستيم كه از آيات قرآن نيز همين فرضيه را اثبات كنيم؛ به اين معنا كه قرآن نيز نسبت به تورات و انجيل همين ديدگاه را دارد؛ اما چون داراي معارف الهي اند، آنها را تصديق نيز مي كند؛ ولي تصديق آنها في الجمله است، نه تصديق تام و كامل.

تدوين تورات و انجيل از ديدگاه آيات قرآن

شكي نيست كه خداوند متعال با پيامبران سخن گفته است؛ اما پرسشي مطرح است و آن اينكه آيا اين وحي، مدون شده است يا نه؟ به يك اعتبار، تمام سخنان خداوند با پيامبران، مي تواند كتاب باشد؛ به اين اعتبار كه آنچه خداوند بيان  فرموده، در سينه و قلب پيامبران محفوظ بوده است و اين در زبان قرآن، نوعي كتاب است(عنكبوت: 49)؛ اما كدام وحي، به كتاب مدونِ ميان دو جلد، تبديل شده است؟

آيات و روايات، فقط چهار كتابِ تورات، انجيل، زبور و قرآن و صحف ابراهيم و موسي، را نام برده و براي آنها اهميت قائل شده است.(المفيد، 1413، 46؛ الطوسي، 1418، ص171 و ص193 و ص318؛ ابن طاووس، 1330، ص53 و ص118 و ص123 و ص187؛ ابن طاووس، 1414ق، ص178؛ ابن طاووس، 1415، ج1، ص239 و ج2، ص289 کفعمي، 1412، ج2،  ص732؛ كفعمي، 1418، ص254) براي روشن شدن اينكه از ميان اين چهار كتاب، كدام كتاب تدوين شده و به دست مردم رسيده است، لازم است كه از آيات قرآن، واژه هاي مرتبط با كتاب را بررسي كرد. سه واژة «كتاب»، «صُحُف» و «زُبُر» در آيات قرآن به كار رفته اند كه در زبان فارسي، به كتاب ترجمه مي شوند و مترجمان، هيچ تمايزي ميان اين واژه ها قائل نمي شوند؛ در حالي كه بايد تمايزي داشته باشند. در آيات قرآن ، هشت بار واژة صحف استعمال شده است؛(طه: 133؛ نجم: 36؛ مدثر: 52؛ عبس: 13؛ تکوير: 10؛ اعلي: 18 و 19 و بينه: 2) فقط در سورة تكوير به معناي نامه هاي اعمال به كار رفته و در بقية موارد به معناي اوراق آسماني آمده است «صحف اولي» در آية 133 سورة طه، به قرينة «صحف ابراهيم و موسي» در سورة نجم آيات 36 و 37 و سورة اعلي آيات 18 و 19، صحيفه هاي حضرت ابراهيم و حضرت موسي(ع) تفسير مي شوند. در سورة عبس آية 13 و بيّنه آية 2، به آنچه بر پيامبر نازل شده و در دست فرشتگان بوده است و پيامبر اسلام از آنها تلاوت مي كرد، صحف اطلاق شده است. بنابراين، صحف بر كتاب مصطلح اطلاق نمي شود. واژة «زبور» و جمع آن «زُبُر» نيز در قرآن به معناي كتاب به كار رفته است. در قرآن شش بار زُبُر(آل عمران: 184؛ نحل: 44؛ شعراء: 196؛ فاطر: 25 و قمر: 43 و 52) و سه بار زبور(نساء: 163؛ اسراء: 55؛ انبياء: 105) استعمال شده است. با توجه به اينكه واژة زبور دو بار به صراحت به حضرت داود(ع) نسبت داده شده است، استعمال سوم (انبياء: 105)، نيز به زبورِ داود ترجمه مي شود. دربارة واژة زُبُر، فقط آية 52 سورة قمر به معناي نامة اعمال به كار رفته و بقية موارد به معناي كتاب آسماني استعمال شده است. در سورة آل عمران و فاطر، اين واژه در كنار «بينات» و «كتاب منير» آمده است. ازآنجاكه بينات به معناي معجزات است و معناي كتاب نيز روشن است، زُبُر را بايد به قرينة زبور داود، كتاب هايي دانست كه مشتمل بر اندرز و حكمت اند. علامه طباطبايي نيز بر همين مطلب اشاره كرده است كه شايد زُبُر صحيفه ها و كتاب هايي باشند كه در آنها فقط ياد خدا بوده و احكام نداشته اند؛ ولي كتاب منير كتابي است كه داراي شريعت است.(طباطبايي، 1417، ج 17، ص 38) بنابراين، مي توان گفت زُبُر نيز مانند صحف، لزوماً به معناي كتاب مدون نيست؛ بلكه اوراقي آسماني بوده اند كه بر قلب پيامبران نازل مي شدند. دربارة صحف، قيد «اولي» و دربارة زبر، قيد «اولين» به كار رفته است كه نشان مي دهد صحف و زبر بيشتر به پيامبران پيشين نازل مي شد و بيشتر، مشتمل بر پند و اندرز، و كمتر داراي احكام و شريعت بوده است.

پيامبرانِ پيش از اين چهار كتاب، صحف يا زبر داشته اند و كتابي كه در ميان مردم بمانَد، به آنان داده نشده است. آية «فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكاً عَظِيماً» (نساء: 54) به اين مطلب اشاره دارد كه پيامبرانِ پيش از ابراهيم(ع) داراي كتاب مدون نبوده اند؛ ولي در خاندان ابراهيم(ع)، كتاب و حكمت و پادشاهي قرار داده شده كه در اديان ابراهيمي، اين موارد محقق شده است. كتاب كه به اين چهار كتاب منحصر است، در خاندان ابراهيم بوده اند. حكمت نيز در ميان همين چهار كتاب است كه البته كتاب هاي مزامير داود و امثال سليمان، و در اسلام نيز غير از قرآن، سخنان حكيمانة پيامبر اعظم(ص) و حضرت علي(ع) و امامان ديگر بيشتر خود را نشان مي دهند. ملك عظيم نيز بر پادشاهي داود (ص: 20) و سليمان (ص: 35) منطبق است كه چنين ملكي نظير نداشته است. در هيچ جاي قرآن، به حضرت نوح(ع) كتاب و صحيفه اي نسبت داده نشده و به حضرت ابراهيم(ع) در دو آيه فقط صحف نسبت داده شده است.(نجم: 37 و اعلي: 19) آية 89 سورة انعام كه مي گويد: «آنان (ذرية ابراهيم) كساني هستند كه ما به آنان كتاب، حكومت و پيامبري داديم ...» و نيز آية 16 سورة جاثيه كه اين سه را به بني اسرائيل نسبت مي دهد و همچنين آية 27 سورة عنكبوت و آية 26 سورة حديد كه بيان مي كنند در ذرية حضرت نوح و ابراهيم، پيامبري و كتاب قرار داده شده است، اگر در كنار هم در نظر گرفته شوند، روشن مي شود كه كتاب، منحصر در تورات، انجيل، زبور و قرآن است. بنابراين، مي توان نتيجه گرفت كه پيامبرانِ پيش از موسي(ع) كتاب مدون نداشته اند؛ بلكه كتاب در سينه و صحف داشته اند.

در روايتي در توضيح انزال كتاب، به آية 25 سورة حديد، يعني «...وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ ...» استناد مي شود و در ادامه آمده كه كتاب، همان اسم اكبر است ـ و به درستي كه فقط از آنچه كتاب خوانده مي شود، تورات، انجيل و فرقان، شناخته شده اند ـ كه در اين كتاب ها، كتاب نوح، صالح، شعيب و ابراهيم(ع) وجود دارد.‏(کليني، بي تا، ج1، ص293و294، کتاب الحجه، باب ما نص الله عزوجل و رسوله علي الائمه واحدا فواحداً، ح10) در جملة معترضه، اين مطلب آمده: «پيش از تورات، پيامبران كتاب مدوني به مردم ارائه نكردند و ميان مردم كتاب شناخته شده اي پيش از تورات وجود نداشته است.» البته بايد توجه داشت كه فاعليت فاعل وجود داشته، ولي قابليت قابل نبوده است؛ يعني مردم به اندازه اي باسواد نبود كه بشود كتابي به آنان داد تا خود بخوانند.

دسته اي ديگر از آيات اشاره مي كنند كه پيش از حضرت موسي(ع)، كتاب مدوني نبوده است. اين آيات اختلاف در كتاب را به بني اسرائيل نسبت داده اند(بقره: 176؛ بقره: 213؛ آل عمران: 19؛ يونس:93؛ نمل: 76؛ فصلت: 45؛ هود:110؛ زخرف:63؛ 17جاثيه) و نشان مي دهند كه بني اسرائيل در كتاب حضرت موسي(ع) اختلاف ايجاد كردند و مأموريت حضرت عيسي(ع) و پيامبر اسلام با قرآنش اين است كه اين اختلاف را روشن كنند و از ميان بردارند.

در ميان اين چهار كتاب، «قرآن» و «تورات»، از جهاتي از «انجيل» و «زبور» متمايزند و آن اينكه كه دو كتاب نخست، داراي شريعت و احكام اند، ولي دو كتاب دوم، كتاب حكمتي  اند و كمتر داراي شريعت هستند؛ ديگر اينكه طرح تدوين آنها از طرف خدا برنامه ريزي نشده و در ميان مردم منتشر نگرديده، بلكه تدوين آن توسط پيروان آن اجرا شده است. براي اثبات اين ادعا به سراغ آيات قرآن مي رويم. بررسيِ آياتي كه تعبير «مصدقاً لما بين يديه» و «لمّا معكم» و «لمّا معهم» دارند، اين نتيجه را دارد كه قرآن، فقط تورات را تصديق كرده است. براي نمونه، در سورة احقاف، آيات 11 و 12 وقتي سخن از انكار قرآن توسط كافران مطرح مي شود، قرآن در مقابل، كتاب موسي(ع) را مطرح كرده و قرآن را مصدّق آن مي شمارد و هيچ سخني از انجيل و زبور مطرح نمي شود. جالب است كه در آيات پاياني همين سوره، باز به اين تقابل بر مي خوريم. گروهي از جنّيان وقتي قرآن را شنيدند، سخني از زبور و انجيل به ميان نياوردند و گفتند كه بعد از موسي، كتابي نازل شده است كه «مصدقاً لما بين يديه» (احقاف: 30) است و اين نشان مي دهد كه قرآن، تورات را تصديق كرده است. آيات، حضرت عيسي(ع) را فقط تصديق كنندة تورات معرفي كرده اند، نه زبور و نه كتاب هاي پيشين.(آل عمران: 50؛ مائده: 46؛ صف: 6) تنها در چهار مورد(آل عمران: 3و81؛ مائده: 48؛ فاطر: 31) به صورت مطلق تصديق كتاب، در قرآن مطرح است كه به قرينة اين بيان، آن چهار آيه نيز تصديق تورات، تلقي مي شود.

بنابراين، از ميان اين چهار كتاب، تورات و قرآن بيشترين شباهت ها را دارند و افزون بر حكمت و مواعظ اخلاقي، مشتمل بر احكام و شريعت نيز بوده اند؛ ولي انجيل و زبور از نوع حكمت و اندرز بوده و كمتر شريعت داشته اند. در قرآن چنين آمده است: «وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ ... * وَ آتَيْناهُمْ بَيِّناتٍ مِنَ الْأَمْرِ... * ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلي شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ»(جاثيه: 16ـ18)؛ ما به بني اسرائيل كتاب، حكومت و پيامبري داديم ... ما به آنان دلايلي روشن داديم. از اين آيات فهميده مي شود كه اين دلايل همان شريعت است كه در آن اختلاف كردند. در آية 18 به شريعت اسلام اشاره شده است. تعبير «ثمّ» در اين آيه به اين معناست كه پس از شريعت موسي(ع)، شريعت پيامبر اسلام آمده است. با توجه به اين آيات و تقابل ايجادشده در آن، روشن مي شود كه تورات و قرآن از ديگر كتاب ها متمايز بوده اند. در الميزان، ذيل آية 16 آمده كه مراد از كتاب، توراتِ مشتمل بر شريعت است و انجيل شريعت ندارد و شريعتش همان شريعت تورات است و زبور داود نيز ادعيه و اذكار است. كتاب مدون در زبان قرآن، فقط بر چيزي اطلاق مي شود كه مشتمل بر شريعت باشد.(طباطبايي، 1417، ج18، ص168) آيه اي وجود ندارد كه حضرت موسي(ع) در آن، كتابِ پيش از خود را تصديق كرده باشد كه نشان مي دهد كه پيش از تورات، كتاب مدوني نبوده است.

نكتة ديگر اينكه از آيات قرآن چنين برمي آيد كه قرار بوده است تنها دو كتاب پس از تدوين در دست مردم بماند كه آن دو، كتاب حضرت موسي(ع) و قرآن است. مهم ترين دليل، آيات 144 و 145 سورة اعراف است كه مي فرمايد: «... فَخُذْ مَا آتَيْتُكَ... (144) ... فَخُذْهَا بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُواْ بِأَحْسَنِهَا...». در اين آيات به حضرت موسي امر مي شود كه كتاب را با قدرت بگير و به قوم خود نيز دستور بده كه بهترين آن را برگيرند. سه بار نيز تعبير «... خُذُواْ مَا آتَيْنَاكُم بِقُوَّةٍ...»(بقره: 63و93؛ اعراف: 171) دربارة توراتِ بني اسرائيل در آيات وجود دارد كه همان مطلب را ثابت مي كند. از اين آيات، با توجه به اين مطلب كه دربارة هيچ پيامبر و كتاب ديگري چنين تعبيري وجود ندارد، به دست مي آيد كه تورات بايد در ميان بني اسرائيل منتشر مي شد. دليل ديگري كه از آيات قرآن استفاده مي شود اين است كه تورات و قرآن در ميان مردم به ارث گذاشته شدند: «... وَرِثُواْ الْكِتَابَ ...»(اعراف: 169)، «... وَأَوْرَثْنَا بَنِي إِسْرَائِيلَ الْكِتَابَ»(غافر: 53)، «... وَإِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَابَ مِن بَعْدِهِمْ ...»(شوري: 14) و «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ...»(فاطر: 32)، كه سه آية اول به كتاب موسي(ع) اشاره دارند و آية آخر مربوط به قرآن كريم است.

با اينكه انجيل و زبور كتاب هاي مهمي بوده اند ولي ضروري نبوده است كه در ميان مردم باقي بمانند. در اينكه اصل اين كتاب ها در دست حجت خداست،  شكي نيست؛ ولي براي تثبيت شريعت الهي لازم بود كه تورات و قرآن، در ميان مردم باقي باشند. برخي از ويژگي هايي كه قرآن براي كتاب موسي(ع) و قرآن يادآور مي شود، منحصر به همين دو كتاب است؛ مانند اينكه هر دو «تفصيل دهندة هر چيز» شمرده شده اند.(انعام: 154 و يوسف: 111) در حديثي نيز الواحي كه بر موسي(ع) نازل شد، چنين توصيف شده است كه در آن، تبيان هر چيزي وجود دارد: «...فِيهَا تِبْيَانُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ...».(الصفار، 1362، ص 159 و160، حديث 4 از باب 11 از جزء سوم) البته به نظر نويسنده، «تبياناً لكلّ شيءٍ» در آيات قرآن تنها براي قرآن آمده است؛ بنابراين، تورات، تبيان براي هر چيزي نيست و اين روايت نبايد درست باشد. با دقت در ويژگي «مستبين»(صافات: 117) كه در قرآن به كتاب موسي(ع)، نسبت داده شده است، اين مطلب بيشتر روشن مي شود. مفسران و لغويان، «مستبين» و «مبين» را هم معنا مي دانند؛ ولي اين گونه نيست. چيزي كه باعث ترديد است اين است كه برخلاف قرآن، كتاب موسي(ع)، هيچ گاه با ويژگي «مبين» توصيف نشده و تنها در همين آيه با ويژگي «مستبين» آمده است. مستبين از باب استفعال، و يكي از معاني آن، اشتمال فعل به مبدأ اشتقاق است و در اين مورد به اين معناست كه افزون بر روشنگر بودن، به گونه اي است كه در تمام مسائل هيچ جاي ابهامي باقي نمانده و تفصيل تمام معارف ديني كه يهوديان نياز داشتند را داشته است؛ در صورتي كه قرآن، مبين است؛ يعني هم روشن است و هم روشنگر. در كتاب التحقيق في كلمات القرآن الكريم آمده است كه كلمة مبين يعني خود روشن است و اين روشني را نيز اعلام مي كند و در برخي موارد، غير خود را نيز روشني مي بخشد. يكي از معاني باب استفعال (مستبين)، طلب اصل فعل است؛ يعني طلب روشني مي كند و روشن مي شود؛ به اين معنا، كتاب حضرت موسي(ع) روشن است؛ ولي اينكه به ديگري روشني دهد، از آن برنمي آيد.

بنابراين، از جمله مشتركات تورات و قرآن اين است كه هر دو تفصيل كل شيء بودند؛ اما در قرآن براي قرآن، ويژگي «تبياناً لكلّ شيء» (نحل: 89) آمده، ولي براي تورات چنين صفتي ذكر نشده است و اين مي تواند اين معنا را تقويت كند كه تورات، كتابي بوده است كه خود روشن شده و تفصيل كل شيء بوده، ولي به ديگر كتاب ها روشني بخش نبوده است و ازاين رو، به آن مبين و تبيان اطلاق نشده است.

تورات

اكنون كه دريافتيم دو كتاب قرآن و تورات، كتاب شريعت اند و اهميت والايي دارند، به اين مطلب مي پردازيم كه تورات، كدام كتاب است؟ پيش از پرداختن به بحث اصلي، بايد نكتة بسيار مهمي را در اينجا تذكر داد و آن اينكه مقايسة كتاب مقدس و قرآن كريم، اشتباه است و باعث سوءتفاهم هايي مي شود؛ به اين معنا كه انتظار داشته باشيم كتاب مقدس نيز مانند قرآن تحريف نشده يا در نحوة جمع و تدوين مانند آن باشد. به نظر مي رسد كتاب مقدس از جهاتي شبيه به روايات اسلامي است كه در آنها تحريف، به معنايي كه دربارة قرآن مطرح مي شود، مطرح نيست. (البته از لحاظ سندي، براي روايات اسلامي مي توان سند يافت؛ ولي كتاب مقدس هيچ سندي ندارد.)

آياتي در قرآن اين فرضيه را تقويت مي كنند كه حساسيتي بر حفظ دقيق كتاب هاي پيش از قرآن نبوده و چون اميد به آمدن كتاب خاتم بوده است، اگر بخشي از آن نيز از دست مي رفت،  قابل جبران بود؛ ضمن آنكه افزوده شدن به آن از طرف انبياي ديگر نيز امكان داشته است. قرآن مي فرمايد: كتابي كه به اهل كتاب داده شد، كامل نبوده است و آنها بهره اي از كتاب را دارند.(آل عمران: 23؛ نساء: 44و51) قرآن به صراحت بيان مي كند كه يهوديان و مسيحيان، بخشي از كتاب خود را به فراموشي سپردند؛(مائده: 13و14) مخفي كاري كردند و حقايق را كتمان نمودند.(مائده: 15؛ انعام: 91؛ بقره: 159و174) بر اين اساس، مي توان ادعا كرد كه بخشي از آنچه به حضرت موسي(ع) داده شد، به مرور زمان و بر اساس تحولات مختلف، از بين رفت و قرآن نيز با توجه به اينكه تورات، نصيبي از كتاب را دارد و بخشي نيز به فراموشي سپرده شده است، ولي هنوز حقايق و معارف ديني را دارد، آن را تصديق مي كند.

بر اين اساس، اگر مضمون كتاب حضرت موسي(ع) در ميان يك مجموعه كتاب حفظ مي شد، كافي بود؛ به اين دليل كه پس از وي پيامبراني خواهند آمد و آن را اصلاح خواهند كرد. آيات قرآن اشاره دارند كه حضرت عيسي(ع) و پيامبر اكرم(ص)، مأموريت داشتند كه تورات را اصلاح و كامل كنند. قرآن، پيامبر اسلام را تبيين كنندة مخفي كاري اهل كتاب (مائده:15) و خودِ قرآن را برطرف كنندة اختلاف بني اسرائيل معرفي  مي كند(نمل: 76) و حضرت عيسي(ع) را نيز روشنگرِ برخي از اختلاف هاي بني اسرائيل مي خواند.‏(زخرف: 63)

افزون بر اين، شاهد ديگري در آيات قرآن هست كه بيان مي كند تورات همان كتاب موسي(ع) نيست؛ بلكه كتابي است كه پس از تحولات و تطوّرات مختلف، تورات ناميده شده و آن همان است كه قرآن، در ده مورد تعبير «آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ»(بقره: 53و87؛ انعام: 154؛ هود، 110؛ اسراء، 2؛ مؤمنون، 49؛ فرقان، 35؛ قصص، 43؛ سجده، 23؛ فصلت، 45) و يك مورد دربارة وي و برادرش هارون، تعبير «وَآتَيْنَاهُمَا الْكِتَابَ الْمُسْتَبِينَ»(صافات: 117) را آورده است؛ دو بار نيز «آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ»(بقره: 53) و «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ»(انبياء: 48) را مطرح كرده است؛ ولي در قرآن تعبير «آتَيْنَا مُوسَى الْتَوراةَ» نداريم. [درست برعكسِ انجيل كه به حضرت عيسي(ع) كتاب نسبت نداده اند كه بيان خواهد شد.] يعني به موسي(ع) تورات داده نشده، ولي كتاب داده شده است. قرآن به كتاب حضرت موسي(ع)، تورات اطلاق نكرده، ولي به كتابي كه نزد يهوديان عصر نزول قرآن بوده، تورات اطلاق كرده و فرموده است: «وعندهم التوراة»(مائده: 43)؛ يعني نزد آنان تورات وجود دارد و ما مي دانيم كه تورات زمان پيامبر، همين توراتي است كه امروزه وجود دارد؛ يعني مجموعه كتاب هايي كه در دست يهوديان بوده است. قرآن قصد دارد به مخاطب، اين مطلب را برساند كه كتاب موسي(ع)، هستة اصلي تورات را شكل داده، ولي به مرور زمان بر آن افزوده شده است كه به آن مجموعه، تورات اطلاق شده و قرآن نيز آن را مطابق اطلاق مردم، تورات ناميده است.

البته بايد توجه داشت كه طبق آيات قرآن، يهوديان تورات را كتمان كرده اند. «قُلْ فَأْتُواْ بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (آل عمران: 93) قرآن تورات اصلي را تصديق مي كند؛ ولي آنچه را كه امروزه در دست مردم است، كتاب هاي جعلي مي شمرد.(بقره: 79) بر اين اساس، كتاب موسي به آن حالت اصلي باقي نمانده و با كتاب هاي پيامبران ديگر، مجموعه اي را شكل داده است كه تورات نام دارد و اين مجموعه نوشته هايي كه امروزه به نام كتاب مقدس وجود دارد، طبق فرمودة قرآن، جعلي و دست نوشتة بشر است كه سره و ناسره را دربردارد. البته اين بديهي است كه همين كتاب مقدس نيز بسياري از معارف اصلي را دربردارد.

البته تورات را مي توان بر كتاب مقدس و تمام كتاب هاي اپوكريفايي و سوداپيگرافايي نيز اطلاق كرد؛(ر.ك: توفيقي، 1384، ص98) به اين معنا كه نحوة برخوردِ برخي آيات قرآن و نيز برخي روايات نشان مي دهد كه تورات، مجموع تمام كتاب هايي است كه به متون وحياني بني اسرائيل تا پيش از بعثت حضرت عيسي(ع) اشاره دارد؛ چنان كه مسيحيان در برخي تعبيرها، تمام كتاب هاي مربوط به عهد جديد را انجيل معرفي مي كنند. قرآن نيز بر اساس همين مطلب رايج، به آن تورات اطلاق كرده است. البته اينكه در برخي آيات مي فرمايد: «إنّا أنزلنا التوراة» (مائده: 44) و يا «وأنزل التوراة والانجيل» (آل عمران: 3) به اين اعتبار است كه اين مفاهيم را خدا نازل كرده است و كسي ديگر نمي توانست آنها را بيان كند؛ ولي اينكه به صورت اصلي باقي نمانده، بحث ديگري است. در هر صورت، به همين صورت فعلي نيز نازل كننده، خداست، ولي بشر نيز در آن دست برده است. پس تعبير انزال از سوي خدا درست است و تعبير «وعندهم التوراة» (مائده: 43) نيز به همين معنا درست است؛ يعني كتاب هايي كه خدا نازل كرده و بشر نيز در آن دست برده است و در مجموع به آن تورات گفته مي شود، نزد آنان است. با توجه به مطالب بيان شده، سه كتاب در ارتباط با يهوديان مطرح است: يكي كتاب موسي(ع) دومي تورات كه شامل كتاب موسي و ديگر پيامبران است، و كتاب سوم، كتابي جعلي و بشري است. كتاب حضرت موسي(ع) در ضمن كتاب هاي ديگر پيامبران حفظ شد و در مجموع تورات ناميده شد. كتاب تورات نيز از آنجا كه مجموعه نوشته ها را شامل مي شود، برخي ارائه شده اند و برخي مخفي گرديده اند. كتاب جعلي، همين كتابي است كه امروزه در دست يهوديان است كه مشتمل بر برخي از كتاب هاي تورات است، ولي اضافاتي بشري نيز دارد. بنابراين، كتاب تورات را مي توان با بررسي همين كتاب مقدس فعلي و آن كتاب هايي كه مخفي شده يا عرضه نشده اند، يعني كتاب هاي رتبة دوم و سوم قانوني در يهوديت و مسيحيت، به دست آورد.

اينكه امام رضا(ع) در مناظره با مسيحيان و يهوديان، براي اثبات نبوت حضرت رسول(ص) مي فرمايد: در تورات چنين است و به كتاب اشعيا و حبقوق استناد مي كند، نشان مي دهد كه حضرت امام رضا(ع)، تورات را همان گونه كه يهوديان تلقي داشتند، يعني كل كتاب هاي موجود در عهد عتيق، در نظر داشتند. در همين مناظره، امام رضا(ع) به كتاب سوم از انجيل استناد مي كند.(صدوق، 1415، ص 417ـ430؛ همو، 1390 ج1، ص128ـ136، باب12) يهوديان و مسيحيان نيز به اين استناد، اشكال نكردند. بنابراين، به نظر مي رسد تورات به معناي مجموعه نوشته هاي مربوط به كتاب مقدس، صحيح تر باشد. با توجه به بيان تاريخچة كتاب مقدس و از بين رفتن تورات موسي(ع) و تحولات آن كه بيان شد، همين معنا تقويت مي شود و هيچ دليلي بر حصر آن بر پنج سفر اول كتاب مقدس يا خود كتاب مقدس نداريم. بايد توجه داشت كه نبايد كتاب مقدس را شبيه قرآن، تلقي كرد؛ بلكه از جهتي شبيه روايات اسلامي است كه بايد به قرآن و روايات اسلامي عرضه گردد و با كتاب هاي ديگر يهودي و مسيحي كه در اين راستا نوشته شده اند، تطبيق داده شده، كارهاي متن پژوهي بر آن انجام گيرد تا سره از ناسره تشخيص داده شود.

انجيل

تورات و قرآن، با توجه به مطالبي كه بيان شد، كتاب هايي مدون هستند و در اين خصوص هيچ ترديدي وجود ندارد؛ اما دربارة كتاب انجيل ترديدهايي هست. آيا انجيلي كه قرآن معرفي مي كند، كتابي مدون بوده است؟ در تاريخ هيچ اثري از انجيلي كه به دست حضرت عيسي(ع) نوشته شده باشد، نيست و مسيحيان نيز هيچ ادعايي در اين زمينه ندارند؛ بلكه برعكس، هيچ كتابي براي آن حضرت قائل نيستند.

در قرآن، چهار بار تعابيري مانند «وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ» و «وَلَمَّا جَاء عِيسَى بِالْبَيِّنَاتِ»(بقره: 87و253؛ مائده: 110؛ زخرف: 63) و دو بار تعبير «وَآتَيْنَاهُ الإِنجِيلَ» دربارة انجيل و حضرت عيسي(ع) وجود دارد.(مائده: 46؛ حديد: 27) تعبير بينات، به معجزات آن حضرت اشاره دارد. ولي تعبير «آتَيْنَا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْكِتَابَ» در هيچ آيه اي وجود ندارد، هرچند تعبير «آتَانِيَ الْكِتَابَ»(مريم: 30) هست كه در زمان كودكي و در گهواره بودن حضرت عيسي(ع) است، البته دربارة آن نيز اختلاف است؛ برخي آن را انجيل و برخي ديگر تورات دانسته اند. به باور نويسنده، تعبير «ايتاء الكتاب» بر اين مطلب دلالت ندارد كه به طور حتم، كتاب مستقل به پيامبري داده شده باشد. دليل اين مطلب آياتي است كه اين تعبير را براي پيامبراني به كار برده است كه به يقين كتاب مستقل نداشته اند؛ مانند حضرت يوسف، زكريا، اسماعيل و لوط(ع).(انعام: 84ـ89) در سورة بقره آية 136 و آل عمران آية 84، تعبير «و آنچه به پيامبران داده شده» آمده است كه به يقين تمام پيامبران كتاب مستقل نداشته اند. بنابراين، از اين آيه كه «خدا به من كتاب داده است»، نمي توان به طور قطع ثابت كرد كه حضرت عيسي(ع) در آن مقطع، يعني در گهواره، انجيل داشته است؛ بلكه مي توان گفت كه منظور، تورات بوده است. در دو آية «وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ»(آل عمران: 48) و «وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ»(مائده: 110) تعبير كتاب و حكمت با هم آمده است. برخي بر اين باورند كه كتاب به شريعت اشاره دارد و حكمت نيز به بينش دلالت مي كند و پيامبران همين كتاب و حكمت را به مردم آموزش مي دادند.(معرفت، 1381، ص 23) در اين دو آيه، طبق قاعدة لفّ و نشر مرتّب، كتاب همان تورات و حكمت همان انجيل است كه در آيه ذكر شده است؛ يعني خداوند به حضرت عيسي(ع) تورات و حكمت آموخته است. افزون بر اين، پيش از اين ثابت شد كه طبق آيات قرآن، فقط دو كتاب بايد به دست مردم مي رسيد و باقي كتاب ها كه انجيل نيز از آنهاست، ضرورتي نداشت به صورت مدون به دست مردم برسد.

خلاصه اينكه حضرت عيسي(ع) كتابي مدون كه به دست مردم رسيده باشد، نداشته است؛ ولي انجيل به وي عطا شده كه فقط در اختيار خودش بوده است و شاگردانش از محتواي آن با خبر شدند و پس از وي آن مضامين را نگاشتند. بنابراين، مي توان نتيجه گرفت كه حضرت موسي(ع) كتاب مدون داشته، ولي حضرت عيسي(ع) نداشته است و چنان كه خود ايشان مي فرمايد، فقط براي بيان حكمت، تصديق تورات، اصلاح برخي مواردِ اختلافي در تورات، و بشارت به آمدن پيامبر خاتم(ص) آمده است(آل عمران: 50؛ زخرف: 63؛ صف: 6) و نيازي به داشتن كتاب جديد نبوده است. اينكه گروهي از جنيان نيز پس از شنيدن تلاوت قرآن، بيان مي­كنند كه اين كتاب پس از كتاب حضرت موسي(ع) نازل شده است و از كتاب حضرت عيسي(ع) و كتاب حضرت داود(ع) سخني به ميان نمي­آيد، به احتمال زياد به همين مطلب دلالت دارد كه كتاب حضرت عيسي و داود(ع) به مثابه كتاب آسماني، مدون نشد و در ميان مردم رواج پيدا نكرد. «قَالُوا يَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا كِتَاباً أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَى مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ...»(احقاف،30) پس آنچه به نام انجيل بوده است، حكمتي بود كه در سينة حضرت عيسي(ع) وجود داشته و ايشان بيان كرده است و شاگردانش آن را مكتوب كرده اند. همچنين زبور داود كه از زبان حضرت داود(ع) بوده و ديگران آن را نوشته اند، مانند دعاهاي صحيفة سجاديه و ديگر ادعيه از ائمه(ع) بوده است.

البته در اينجا پرسشي باقي مي ماند كه بايد پاسخ داده شود و آن اينكه آية «وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الإِنجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فِيهِ» (مائده: 47) و رواياتي كه مي فرمايد اهل بيت(ع) مي توانند براي اهل انجيل با انجيلشان قضاوت كنند، به چه اشاره دارند؟ پاسخ اين است كه حضرت عيسي(ع) كتاب داشته و نام آن انجيل بوده است؛ ولي آن نزد خودش بود و مدون نشد و در اختيار ديگران قرار نگرفت؛ اما ائمه آن را در اختيار دارند كه مي­توانند با آن قضاوت كنند. دربارة آيه نيز بايد گفت به مطالبي اشاره دارد كه در عهد جديد و نوشته هاي مرتبط با آن، از انجيل حضرت عيسي(ع) منعكس شده است؛ مانند تورات فعلي كه مطالب زيادي از تورات اصلي در آن وجود دارد. پس تعبير «اهل الانجيل»، به اين اعتبار كه دستورهاي جديدي از حضرت عيسي(ع) به آنان رسيد و آنان آن را ثبت كردند، درست است.

بايد به اين نكته توجه داشت كه «كتاب» در اصطلاح قرآني، همان وحي و شريعت و قانون الهي است و لزوماً بر كتاب مدون اطلاق نمي شود و پيامبران، حتي در زماني كه هنوز خط و كتابت وجود نداشت، صاحب كتاب معرفي شده اند. بر اين اساس، وقتي آيه اي بيان مي كند كه ما به پيامبران كتاب داديم، به اين معنا نيست كه كتاب مدون داشته اند.

بنابر اين، منظور قرآن از انجيل عيسي(ع)، كتاب نازل شده به صورت نوشتار نيست و حتي در قرآن هيچ اشاره اي نشده كه اين وحي در زمان عيسي(ع) مكتوب بوده است. سخن در اين است كه قرآن كريم از كدام كتاب به عنوان انجيل ياد كرده است. بيان قرآن به گونه اي است كه بايد نوشته اي واقعي در آن زمان بوده باشد و نمي توان آن را به كتابي فرضي حمل كرد. در اين باره فرضيه هاي مختلفي مطرح است. برخي آن را انجيل دياتسّرون دانسته اند كه تا سال 400 ميلادي كتاب رسمي مسيحيان در مناطق خاورميانه بود و از ادغام چهار انجيلِ معروف به وجود آمده بود. برخي ديگر آن را يكي از اناجيل اپوكريفا برشمرده اند؛ اما به نظر ما، فرضية قوي تر و معقول تر اين است كه مرادِ قرآن را مجموعة عهدجديد بدانيم. مسيحيان مي گويند: كليساي اوليه هميشه يادآوري مي كرد كه تنها يك انجيل وجود دارد. عهد جديد هم هيچ گاه اين كلمه را به صورت جمع (اناجيل) به كار نبرده. (غلاطيان 1: 6) و هميشه از يك انجيل سخن گفته است. با توجه به تأكيد خود مسيحيان بر يكي بودن انجيل و نيز كاربرد اين كلمه به صورت مفرد در كتب عهد جديد، نبايد پرسيد كه چرا قرآن، انجيل را به صورت مفرد به كار برده است؛ چراكه قرآن، نه اناجيل اربعه را قصد كرده است كه لفظ جمع به كار برد و نه انجيل خاصي از اناجيل چهارگانه يا اناجيل اپوكريفا را، كه در آن صورت بايد به نام خاص آن تصريح مي كرد؛ بلكه مراد قرآن از انجيلي كه مسيحيان را به عمل به آن دعوت مي كند، «عهد جديد» است؛ مجموعه اي كه گرچه دربردارندة همة محتويات انجيل واقعي نبوده، ولي في الجمله حاوي انجيل عيسي(ع) بوده است. بنابراين، مي توان گفت «انجيل» پيامي است كه كم و بيش در همة اين نوشته ها جريان يافته است. آية 14 سورة مائده مبني بر فراموشي بخشي از پيام الهي توسط مسيحيان ممكن است به اين نكته اشاره داشته باشد كه آنچه مسيحيان با عنوان «عهد جديد» گرد آورده اند، مشتمل بر تمام مطالب وحي شده در دين مسيح نيست. خلاصه آنكه گرچه وجودِ انجيل واقعي به صورت كتابي نوشتاري، هيچ گاه در تاريخ گزارش نشده، مجموعة كتاب هاي مسيحيان با عنوان «عهد جديد» حاوي بخشي از آن انجيل است. ازاين رو، قرآن نيز توسّعاً اين مجموعه را انجيل خوانده است. نكتة بسيار مهم اينكه مطالب قرآن دربارة عيسي(ع) و ديگر پيامبران، برگرفته از تورات و انجيلِ موجود نيست، بلكه وحي اي است كه از جانب خداوند به پيامبر اكرم(ص)؛ از اين رو، محتويات قرآن فراتر از كتاب هاي معتبر و غيرمعتبر مسيحيان است.(شاکر، 1384)

نكتة جالب توجه، شباهتِ انجيل با زبور است كه پيش از اين نيز بيان شد. زبور نيز همچون انجيل مدون نشد. در دو آيه به صراحت آمده است كه ما به داود، حكمت داديم كه نشان مي دهد، زبور كتاب مدون نبوده است تا كتاب به آن اطلاق شود. آية 251 سورة بقره، به اعطاي پادشاهي و حكمت به داود(ع) اشاره دارد و در سورة ص آية 20، افزون بر آن دو، داوري نيز مطرح مي شود. وقتي اين آيات در كنار آياتي قرار مي گيرند كه مي گويد به داود زبور عطا كرديم، اين نتيجه حاصل مي شود كه زبور كتابي حكمتي بوده است، نه شريعتي؛ و از طرف خدا طرح تدوين آن مطرح نشد؛ ولي ديگران زبور داود(ع) را نوشتند كه يكي از كتاب هاي عهد عتيق شمرده شد.

نكتة ديگري كه ديدگاه ما را تقويت مي كند اين است كه در برخي روايات، مطالبي از تورات و انجيل با تعبيراتي نظير «مكتوب في التوراة» يا «في التوارة مكتوب» و «مكتوب في الانجيل» نقل شده است.(راوندي، 1407، ص18، ح6؛ صدوق، 1380، ص254، ح 6 از مجلس44) در ميان اين تعابير، گاهي براي تورات، قيد «لم تُغيَّر» يا «لم يتغيّر» آمده است؛(کليني، بي تا، ج2، ص496 و 497، ح4) ولي براي انجيل يا زبور اين قيد نيامده است. با اين تعبير و نيز اينكه در قرآن و روايات، بحث تحريف و تغييرِ انجيل و زبور مطرح نشده است، روشن مي شود كه انجيل و زبور در دست مردم قرار نگرفت تا بگوييم انجيل يا زبور تغيير نكرده اند؛ بلكه انجيل و زبور نقل به مضمون شدند كه بسياري از حقايق آنها نيز در كتاب هاي فعلي منعكس شده است؛ مانند نهج البلاغه و صحيفة سجاديه.

خلاصه اينكه انجيل حضرت عيسي(ع)، تدوين نشد و آنچه ميان مردم رواج پيدا كرد، بازتابي بود از آموزه هاي انجيل وي كه حواريان و شاگردان آنان به مرور زمان آن را نگاشتند و در حقيقت، سيرة حضرت عيسي(ع) است. اگر انحرافاتي كه قرآن گوشزد كرده است، از عهد جديد حذف شوند و مطالب اصيل آن حفظ گردد، به انجيل اصيل نزديك خواهيم شد.

سخن پاياني اينكه كه از انجيل، دو مفهوم همانند تورات در اذهان موجود است؛ يكي در ارتباط با اناجيل چهارگانه است؛ ولي آنچه درست تر به نظر مي رسد، اين است كه انجيل همان مجموعه نوشته هايي است كه سخنان حضرت عيسي(ع) را در خود گنجانده اند كه حتي فراتر از عهد جديد است؛ يعني تمام كتاب هاي رسمي و غيررسمي كه سخنان حضرت عيسي(ع) را منعكس كرده اند.

نتيجه گيري

همان گونه كه روشن شد، هم در تاريخ يهوديت و مسيحيت و هم در آيات قرآن، تورات و انجيل كتاب هايي در نظر گرفته شده اند كه به مرور زمان شكل گرفته اند و در آنها دخل و تصرف شده است و همانند قرآن نبوده اند كه در زمان پيامبر اسلام شكل گرفت و پس از ايشان، هيچ دخل و تصرفي در محتوا و لفظ آن صورت نپذيرفت؛ هرچند در چينش سوره ها، بشر دخالت داشت كه چنين دخالتي، تصرف و تحريف به شمار نمي آيد. تورات و انجيل كه عنوان هايي براي مجموعه نوشته هايي هستند، از جهتي به روايات اسلامي شبيه اند و آن اينكه از لحاظ محتوا، لفظ و سند احتمال دست بردن بشر در آنها وجود دارد. بر اين اساس، همان گونه كه براي استفاده از روايات اسلامي لازم است محتواپژوهي، لفظ پژوهي و سندپژوهي صورت گيرد، در كتاب مقدس نيز تمام اين موارد بايد انجام شود تا قابل استفاده باشد و اين اشتباهي فاحش است كه برخي كتاب مقدس را با قرآن مقايسه مي كنند كه هيچ نيازي به بررسي سندي، نقادي محتوا و لفظ ندارد.


منابع

صدوق، محمدبن علي، (1380ق)، الامالي، تهران، كتابفروشي اسلاميه.

ـــــــــــــــ، (۱۴۱۵ق)، التوحيد، قم: مؤسسةالنشر اسلامي.

ـــــــــــــــ، (1390ق)، عيون اخبار الرضا، نجف: مطبعه الحيدريه.

ابن طاووس، علي بن موسي، (1415ق)، اقبال الاعمال، قم، مكتب الاعلام الاسلامي.

ـــــــــــــــ، (1330ق)، جمال الاسبوع، قم، دارالرضي.

ـــــــــــــــ، (1414ق)، مهج الدعوات، بيروت، مؤسسه الاعلمي.

اسپينوزا، باروخ، (1378)، «مصنف واقعي اسفار پنجگانه»، ترجمه علي رضا آل بويه، هفت آسمان، ش 1، ص 89-103.

بلاغي، محمدجواد، (1360)، الهدي الي دين المصطفي، مترجم سيداحمد صفايي، تهران، آفاق.

بهرام محمديان و ديگران، (1380)، دايرةالمعارف كتاب مقدس، تهران، روز نو.

تني، مريل سي، (1362)، معرفي عهد جديد، ترجمة ط.ميكائليان، تهران، حيات ابدي.

توفيقي، حسين، (1384)، آشنايي با اديان بزرگ، تهران، سمت.

جناتي، محمدابراهيم، (1967)، اليهود قديماً و حديثاً، نجف اشرف، مطبعه الاداب.

خليل الرحمن الهندي، (بي تا)، رحمه الله، اظهارالحق، بي جا، مكتبه الثقافه الدينيه.

الراوندي، سعيدبن هبه الله، (1407ق)، الدعوات، قم، مدرسه الامام المهدي(عج).

سليماني اردستاني، عبدالرحيم، (1389)، «نقادي كتاب مقدس»، هفت آسمان، ش 8، ص 97 ـ 110.

شاكر، محمدكاظم، (1384) «انجيل با دو قرائت»، پژوهش هاي فلسفي– كلامي، ش 24، صفحات74 – 90.

شاله، فليسين، ( 1346)، تاريخ مختصر اديان بزرگ،  تهران، دانشگاه تهران.

الصفار، محمدبن الحسن، (۱۳۶۲)، بصائر الدرجات، تحقيق ميرزا محسن كوچه باغي،تهران، الاعلمي.

طباطبايي، سيدمحمدحسين، (1417ق)، الميزان في تفسير القران، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات.

الطوسي، محمدبن الحسن، (1418ق)، مصباح المتهجد، بيروت: مؤسسه الاعلمي.

العاملي الكفعمي، ابراهيم بن علي، (1412ق)، مصباح الكفعمي، بيروت، مؤسسه النعمان.

ـــــــــــــــ، (1418ق)، البلدالامين و الدرع الحصين، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات.

الكليني، (بي تا)، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

كيوپيت، دان، (1376)، درياي ايمان، ترجمه حسن كامشاد، تهران، طرح نو.

معرفت، محمدهادي، (1381)، «اديان در قرآن»، هفت آسمان، ش 12و 13، ص 13-28

المفيد، (1413ق)، الاختصاص، قم، المؤتمر العالمي لالفيه الشيخ المفيد.

مهاوش (ابومحمد)، عوده الاردني، (1412ق)، الكتاب المقدس تحت المجهر، قم، دارانصاريان.

ميشل، توماس، (1381)، كلام مسيحي، ترجمه حسين توفيقي، قم: مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

ميلر، و.م.، (1981)، تاريخ كليساي قديم، علي نخستين، حيات ابدي، تهران.

وير، رابرت، (1374)، جهان مذهبي: اديان در جوامع امروز، ترجمة عبدالرحيم گواهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

هوردرن، ويليام، (1368)، راهنماي الهيات پروتستان، ترجمه ط.ميكائليان، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي.

يعقوب قرقساني، 1939، كتاب الانوار و المراقب، به اهتمام لئون نموي، Leon Nemoy, Newyork: the Alexander Kohut Memorial Fandaition.

Alexander Altmann, (1396), "Articles of Faith", in Judaica, vol3, p655.

Nahum M. Sarna, (1987), "Hebrew Scriptures", in the Encyclopedia of Religion, vol2, p158.

Ayala Loewenstamm & John Macdonald, (1996), "Pentateuch, Smaritan" in Judaica, vol13, p 264-268.

 

 

 

سایت های مرتبط
نظرسنجی
به نظر شما از نظر کیفی مطالب سایت چگونه است؟

عالی
خوب
متوسط
ضعیف

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 1237
 بازدید امروز : 497
 کل بازدید : 1403840
 بازدیدکنندگان آنلاين : 8
 زمان بازدید : 0/2032
تمامی حقوق این سایت برای این سازمان محفوظ می باشد.